|
یکی از استان های بسیار ارزشمند سرزمین آریائی استانی است که در کناره شمالی خلیج نیلگون همیشه فارس واقع شده و خوزستان نام دارد... مردم این استان را قبایل لر و بختیاری، عرب و فارس تشکیل داده اند و این اقوام باهم با برادری و مهربانی در این استان زندگی میکنند. این استان در درازای تاریخ محل رویدادهای سرنوشت ساز فراوانی بوده است، و هماره در طول تاریخ شاهد هجمه شدید کشورهای بیگانه به این استان عزیز کشورمان بوده ایم... این استان تنها استانی است که در سرزمین خشک غربی و جنوب غربی ایران دارای پنج رودخانه بزرگ اعم از کرخه،دز،کارون، مارون و زهره( هندیجان) است. در زمان های گذشته شاهان ایرانی نگرش ویژه ای به این استان داشته اند و همواره یکی از کانون های بازرگانی بین ایران و کشورهای همسایه بشمار می رفت. بخش بزرگی از جنگهای اسکندر مقدونی و اعراب با ایرانیان در خوزستان روی داد و بزرگترین آسیب به این بخش از خاک ایران از سوی اعراب وارد شد و تاخت و تازهای آنان انگیزه اصلی شکستن بند های روی رودخانه ها و خشک شدن کشتزارها و کوچ کردن کشاورزها شد به گونه ای که سرزمینی که روزی آن را هندوستان ایران می نامیدند بدشت شوره زاری تبدیل شد. روایت میکنند در زمان حمله اعراب به ایران هنگامی که اعراب به خوزستان رسیدند همگی گفتند این همان بهشتی است که پیامبر وعده داده و همین جا میمانیم و جلوتر نمیرویم... در قرن حاضر با پیدایش کان های گسترده نفتی و برپا شدن پالایشگاههای نفتی در خوزستان این بخش از ایران دوباره رو به آبادانی نهاد. اکنون میخواهیم بنگریم چرا این استان را خوزستان نامیدند.... واژه خوز ریشه ژرفی در زبان پارسی دارد که تا پارسی باستان کشیده شده است . بیشتر استاد دهخدا نیز در لغت نامه خود در برابر واژه خوز مینویسد نیشکر.. یاقوت حموی نیز در معجم البلدان خود واژه خوز را نیشکر معنی کرده است. همچنین در کتاب برهان قاطع نوشته محمد حسین خلف تبریزی در برابر واژه خوزستان نوشته شده است شکرزار و در بخش دیگری از این کتاب نیز به کارخانه شکرسازی خوزستان گفته شده است. واژه خوز را اعراب به زبان خود بردند و همانند دیگر واژه های پارسی معرب نموده و تبدیل به هوز نمودند و به مردم ساکن این استان هوز و جمع آن را اهواز نامیدند. جاوید ایران زنده باد آزادی...
امشب که طبق معمول در خانه تنها بودم، در تنهائی به سالها پیش فکر میکردم. کلاس دوم یا سوم راهنمائی بودم... دبیر انشائی داشتیم که بعضی مواقع همه بچه ها را برای اینکه از نزدیک موضوع مورد نظر را ببینند و در مورد آن بنویسند به مکان مربوط به موضوع انشاء میبرد، تا از نزدیک ببینیم و بنویسیم آنچه که دیده بودیم... کوه، دشت، بیابان، کارخانه، بیمارستان و ... و اتفاقا یکی از این مکان ها هم زندان بود ..سالها بعد در دوران دانشگاه نیز برای بازدید به زندان شهرمان رفتیم و گزارشی از بازدید خود نوشته و به استادمان تقدیم کردیم ..گزارشي در مورد آنچه که در زندان دیده بودیم ...ولی امشب میخواهم در مورد احساسی که در آن روز در مصاحبت با برخی زندانیان با دوره حبس طولانی مدت داشتم نکاتی بنویسم... زندانی در آغاز با شخصیت و غروری که برگرفته از فضای آزادی که تا کنون در آن زندگی میکرده وارد زندان میشود... پس از مدتی در پی تو سری های زندانبان شخصیت پیشینش خرد شده و جایش را به شخصیت دیگری می دهد که بسیار درناک و غم انگیز است..انسانی با سراپا احساس پوچی... تا جائی که گویی با جسد خودش حرکت میکند و هیچ گونه اراده و احساسی ندارد بسیار منفعل و باری به هر جهت می باشد... زندانی که دیگر به این شخصیت عادت کرده به قهرمانی فکر نمیکند ولی قهرمانان را بسیار دوست دارد و در ذهن خود قهرمان پروری میکند... به جای فکر به آزادی به زندان عادت میکند و زندان بان را حتی دوست داشته و سلامتی او را به سلامتی خود ترجیح میدهد و در همین زمان است که فکر آزادی نیز ترسناک میشود و زجر آور... تا جائی که میگوید زندان بان به من جا داده، غذا میدهد و از من محافظت میکند.... و اگر زندان بان بمیرد من چگونه باید زندگی کنم ..به همین دلیل بسیار چاپلوس و دروغ گو میشود، غیبت میکند و مجیز وی را می گوید و به او به چشم پدری مهربان مینگرد ...به دلیل اینکه زندانبان از تشکل خوشش نمی آید به کارهای تکنفره رجوع میکند و اتفاقا در تنهائی و با صرف زمان بسیار زیاد ( چرا که زمان که در زندان ارزشی ندارد) چیزهای زیبائی هم درست میکند...علاوه بر آن متوهم و خرافاتی میشود و به جای تکیه بر خود خویش دل به دنیایی خیالی خوش می کند... البته در این میان زندانی های دیگری هم هستند که به سیم آخر زده و میخوانند، میرقصند و حتی دیوانه شده و یا خودکشی میکنند ...ای داد بی داد... اسیر در زمان صحبت با زندان بان هم سر به زیر انداخته و فصیح صحبت نمیکند و در برابر او با حالت همراه با شرم و ترس، منگ منگی میکند و تو دماغی چیزی میگوید... ملک الشعرا بهار در مقاله ای نوشته بود ما ایرانیان بدین گونه صحبت نمیکردم و همواره فصیح و با قدی افراشته سخن میراندیم ولیکن در درازای تاریخ و با توسری های مستبد حالت صحبت کردن ما هم تغییر یافت ... من اکنون به ملک الشعرا بهار میگویم... ملک الشعرا.. ما نه اینگونه صحبت میکردیم و نه اینگونه مینوشتیم ولی افسوس و صد افسوس که کنون هم تو دماغی صحبت میکنیم و هم مبهم مینویسیم .....
چندی است که بر روی ریشه اسامی شهرهای ایران زمین مطالعات و کاوش هائی می نمایم و به مطالب بسیار جالب و خواندنی در این خصوص نیز دست یافتم که به عنوان مثال نام تهران یا اصفهان کاشان، آذربایجان و... از کجا آمده و در طول تاریخ دستخوش چه تغییراتی قرار گرفته اند و خواستم هر کدام از آنها را در مطالب مجزا جهت استحضار دوستان عزیزم در وبلاگم بیاورم ولی حقیقتش نمی دانستم با چه شهری آغاز کنم تهران محل سکونت و کارم یا اصفهان محل تولدم و دوران کودکی نوجوانی و جوانیم یا چهارمحال بختیاری و خوزستان سرزمین اجدادیم..بهرحال تصمیم گرفتم از اصفهان شروع کنم... اصفهان که معرب یکی از شهرهای بزرگ و ارزشمند ایران زمین است در ابتدا سپاهان نام داشته است. این شهر بدلیل آثار هنری برجامانده از دوران قدیم جایگاه ویژه ای در میان مردم ایران و حتی مردم جهان و جهانگردان دارد و بسیار بعید است که جهانگردی به ایران بیاید و به شهر اصفهان نرفته و از دیدن زیبائی های این شهر بی نصیب بماند. ساختمان مسجد جامع( که از دوران سلجوقیان برجای مانده)، مسجد امامـ(مسجد شاه سابق)، مسجد شیخ لطف الله، عالی قاپو، چهل ستون (که از زمان شاه عباس برجای مانده )، مدرسه چهارباغ( که شاه سلطان حسین آن را ساخته)، سی و سه پل یا پل الله وردیخان، پل خواجو، منارجنبان،کلیسای وانک و بسیاری دیگر از جمله بناهای تاریخی و دیدنی شهر سپاهان هستند. بدلیل همین بناهای و ویژگی های منحصر به فرد دیگر اکثر تاریخ نویسان و پژوهشگران در طول تاریخ در نوشته های خود از این شهر و به نام های مختلف و البته شبیه به هم نام برده اند. از آن جمله بطلمیوس از آن با نام اسپیدان و اسپدانه یاد کرده، یاقوت حموی در معجم البلدان خود اصبهان ذکر کرده و حدود العالم سباهان گفته و برهان قاطع اسبهان... گذشته از آنچه ذکر شد در برخی دیگر از کتابها و صحف نو و کهن، اسفهان، صفاهان، اسپهان و سرانجام اصفهان امروزی گفته و نوشته شده است. علی ایحال نام صحیح و اصیل این شهر همان سپاهان بوده که در زبان پهلوی به کار می رفته است و دلیل این نامگذاری هم به اجماع تاریخ نویسان آن بوده که پیش از حمله اعراب به ایران در دوره اشکانیان و ساسانیان این شهر در مرکز سرزمین پهناور ایران زمین قرار داشته و فرمانروایان برای اینکه در صورت حمله بیگانگان به مرزهای کشور ارتش و سپاه خود را هر چه زودتر به مرزی که تحت حمله قرار گرفته برسانند این شهر مرکزی را پایگاه ارتش ایران و محل گردآوری سپاه قراردادند. کلمه سپاهان از دو بخش (سپاه )و (ان) تشکیل شده و معنی آن جایگاه و محل سپاه می باشد، لازم به ذکر است که کلمه (ان) در قدیم به عنوان محل و جایگاه استفاده می شده است، نظیر کاشان، آبادان، تهران، شمیران و بالاخره ایران که در کلیه این کلمات ان در معنای جایگاه آمده است که در این خصوص در مجال های آینده بیشتر توضیح خواهم داد . در پایان بد نیست به اظهار نظر دیگری از استاد ابراهیم پور داوود هم اشاه ای بکینم که ایشان ریشه اصفهان را اسپادان دانسته و معنی آن را جایگاه پرورش اسبان دکر نموده است و استدلال ایشان هم به این صورت بوده که ...(در اوستا و در زمان هخامنشیان به اسب نر اسپا و به اسب ماده اسپی می گفتند و در زبان سانسکریت هم اسو گفته شده است.... از کلماتی که از ریشه اسب گرفته شده است باید از سپاه و اسپهبد یا سپهد یعنی کسی که به سرداری رزم آوران سواره سپاه گماشته شده است نام برد و بی گمان نام شهر سپاهان یا اسپهان از همین وازه گرفته شده است که در زبان پارسی کهن سپادا می باشد....). امیدورام که این قسمت از نوشتار من که برگرفته از چندین کتب تاریخی استادان تاریخ و ادب پارسی بوده موجب رضایت شما دوستان عزیز قرار گرفته و مفید فایده بوده باشد...
چندی پیش روز بزرگداشت سعدی گرامی بود. براستی گنجینه واقعی ایران زمین بشکه های نفتی یا میدان های گازی می باشند یا اشعار نغز سعدی، حافظ، خیام، مولانا و از همه بزرگتر فردوسی پاکزاد هستند. به نظر من و گمان میبرم به زعم کلیه وطن پرستان ایرانی میلیاردها بشکه نفت در برابر یک غزل حافظ شیرازی پشیزی ارزش ندارد. نکته ای دیگر که می خواستم به آن اشاره کنم دایره لغت در ایران زمین و میزان تولید لغت در فرهنگ زبان پارسی طی قرون اخیر است. سوالی که پیش می آید این است که دلیل آن که هم اکنون ما به عنوان فردی از عصر حاضر زبان سعدی و فردوسی را به خوبی متوجه میشویم چیست.؟ این از یک بابت بسیار خوب است که برای ما به راحتی زبان بزرگان پیشین قابل فهم و درک است و از سوی دیگر مصیبتی دردناک است... بگذارید اینگونه مثال بیاورم. اگر به روستای کوچکی مراجعه کنیم و در مکالمات روزمره ایشان کنکاش نمائیم درخواهیم یافت که میزان لغاتی که ایشان استفاده میکنند بسیار محدود بوده و شاید لغات استفاده شده در مکالمات روزانه از دو سه هزار تجاوز ننماید و علت آن هم عدم نیاز ایشان به لغات بیشتر و زندگی راکد و منفعلانه این افراد می باشد ... حال بیائید کمی کلان تر بنگریم وقتی در جامعه ای میزان خلاقیت ابتکار و تولید ناچیز باشد خودبه خود نیازی هم به تولید لغت بیشتر نمی باشد ولیکن وقتی جامع پویا بوده و لحظه ای با لحظه قبل مشابه نباشد و هنگامی که شمار تولیدات اختراعات و نوآوری ها روزافزون گردد به ناچار نیاز به تولید لغت بیشتر برای نامگزاری محصولات تولید شده، حال در صنعت یا فرهنگ یا ... داریم... روزی برای جستجوی لغتی به دیکشنری زبان انگلیسی که پدرم در سن جوانی یعنی تقریبا 3۵ سال پیش خریداری کرده بود و به من رسیده است مراجعه کردم ... یکی از دوستان مقیم آمریکا از قضا در منزل حضور داشت و به محض رویت این عمل متعجب شده و خنده سر داد ... اخم هایم را در هم کردم و گفتم به چی میخندی؟ چیز خنده داری دیدی؟ گفت: میدانی ما در آمریکا دیکشنری را سالیانه یا حداقل دو سال یکبار خریداری میکنیم و دیکشنری قبلی را در زباله دان میریزم..حالا تو دیکنشنری ۳۵ پیش را مطالعه میکنی؟ متعجب شده و علت را جویا شدم ... گفت : به این علت که در سال جدید تعداد لغت هایی که فرهنگ لغت جدید اضافه شده آنچنان زیاد بوده که عملا لغت نامه قبلی را از ارزش تهی میکند چرا که این جامعه هماره در حال تولید و ابداع بوده (در کلیه زمینه ها) و اتوماتیک وار بر دایره لغات و اصطلاحات افزوده میگردد تا جائیکه ممکن است داستانی که 50 سال پیش نوشته شده برای دانش آموز کنونی به سختی قابل درک می باشد.... امیدوارم توانسته باشم در این مجال منظور را بیان کرده باشم...
در نوشتار ذیل قسمتی ار وصیت نامه داریوش کبیر پادشاه بزرگ هخامنشی به پسرش خشایار شاه آورده شده که همین قسمت کوتاه از وصیت نامه ایشان به حق حاوی نکته های اساسی بسیاری در امر مملکت داری میباشد و جالب است ایشان در همین قسمت کوتاه به نکاتی اشاره می کند که هنوز هم در سیاست مملکت داری حائز اهمیت بسیار می باشد مسائلی نظیر اهمیت حفظ اقتدار و تمامیت ارزی کشور، توجه به امور اقتصادی مملکت، آزادی بیان و احترام به ادیان دیگر، قدردانی از خانواده و دوستان و وفاداری به ایشان و البته بر حذر بودن از رانت خواری و به قول معروف پارتی بازی، اهمیت به امور کشاورزی و همچنین امور نظامی و دفاعی، قضائی و آموزشی کشور و .... را به فرزند خود گوشزد میکند و بر ماست که ضمن توجه به تاریخ خود این موارد را مورد توجه قرار دهیم. و در آخر به قول شاعر هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند.... تا درودی دیگر بدرود...
با درودی به گرمای آفتاب برآمده بر رشته کوههای زاگرس و البرز به دوستان عزیز و مهربانم که در این مدت غیبت مرا فراموش نکرده و همواره با لطف بیکران خود اینجانب را مورد عطوفت قرار دادند. بله پس از مدتی دوری از موطن عزیزمان ایران افتخاری دیگر نصیبم شد تا بیش از یکماه هوای ایران زمین را استنشاق کنم ولی در این مدت به علت دسترسی محدود به اینترنت امکان ادامه درج مطلب در کلبه نوشتار خود میسر نبود. ولیکن هم اکنون مجددا به حلقه پر مهر دوستان پیوسته و به زودی چراغ کلبه دست نوشته های خود را روشن نموده و به همراهی با یاران عزیزم ادامه خواهم داد. با سپاس بیکران از دوستان عزیزم
زاينده رود خشك شد! «زاينده رود» ، منبع طراوت و سرسبزي اصفهان كه همواره الهام بخش شاعران و هنرمندان و فراخواننده گردشگراني از همه عالم به سوي «نصف جهان» بوده است، اكنون در آخرين ماه سال، به خشكرودي تبديل گشته كه با ديدن آن، آهي جانسوز از نهاد هر عاشق وطن و طبيعت بر مي آيد. تازه ترين تصاوير زاينده رود را پيش رو داريد. زاينده رود كه بزرگترين رودخانه مركزي ايران به شمار مي رود و همواره ، نقش مهمي در بافت اجتماعي و اقتصادي اصفهان داشته است، در سالهاي اخير بر اثر خشكسالي هاي پياپي ، با كمبود آب و حتي خشكي روبرو شده اما خشك شدن آن در اسفندماه كه علي القاعده بايد يكي از پرآب ترين ماهها باشد ، تاسف بارتر است. زايندهرود كه از آن به عنوان رگ حياتي و عامل اصلي سرسبزي و حاصلخيزي اصفهان نام مي برند و پل هاي تاريخي «سي و سه پل» ، «خواجو» و «الله وردي خان» بر روي آن بنا شده است ، از دامنههاي زردكوه بختياري حد فاصل بين اصفهان و لرستان سرچشمه گرفته و از غرب به شرق جريان دارد. سرچشمه زايندهرود به شكل حوضي مدور با مساحتي در حدود 300 زرع ميباشد كه به «چشمه جانان» معروف است. چشمة مذكور در اين ناحيه ميجوشد و به طرف مشرق سرازير ميشود. پس از طي سه فرسنگ، به چشمه ديگري به نام «چهل چشمه» ميرسد. همچنين از سمت شمال اين منطقه، يعني ناحية فريدن، دو چشمة بزرگ ديگر به نام «خُرِسنگ» و «كودَنگ» به جانانهرود ملحق ميشود. انشعاب ديگري نيز به نام زرينرود از طرف جنوب يعني چهارمحال و بختیاری به اين رودخانه اضافه ميشود. منبع اصلي انشعاب اخير زيرِ كوهي قرار دارد كه زردكوه ناميده ميشود. عظمت رودخانه زايندهرود پس از الحاق آب كوهرنگ به آن، مشخص ميشود. در حقيقت سرچشمة اصلي زايندهرود، كوهرنگ است كه باعث ميشود در فصول مختلف رودخانه زايندهرود پر آب و با بركت باشد. اتصال آب كوهرنگ را به زايندهرود، به زمان صفوي و شاه طهماسب نسبت ميدهند. در هفتم مهرماه سال 1327شمسي مقدمات حفر تونل كوهرنگ آغاز و در 24 مهرماه سال 1332شمسي تونل مزبور افتتاح و آب كوهرنگ به زايندهرود هدايت گرديد.تونل كوهرنگ در ارتفاع 2700 متري كوه تعبيه گرديده. طول آن 2835متر و قطر آن 11متر مربع ميباشد. اين تونل به وسيله دريچههايي باز و بسته ميشود. عرض تونل 75/2متر و ارتفاع آن 5/2متر است.آب رودخانه زاينده رود پس از عبور از تونل مذكور هزاران هكتار زمين را مشروب كرده، پس از پيمودن 360كيلومتر از راههاي پرپيچ و خم و سرسبز و حاصلخيز ، در 140كيلومتري جنوب شرقي اصفهان به باتلاق گاوخوني ميريزد. يكي ديگر از سرچشمههاي معروف زاينده رود ، «چشمه ديمه» است كه از نظر شرب و املاح، داراي سالمترين و عاليترين نوع آب در جهان است. اين چشمه در روستاي ديمه نزديك فارسان و پايين كوه، در سطح زمين قرار گرفته است كه آب آن در طول سال به طور يكنواخت از زمين ميجوشد. در سالهاي اخير املاح معدني آب اين چشمه در آزمايشگاههاي معتبري مورد آزمايش قرار گرفته و به دنبال تأييد كيفيت عالي آن، كارخانهاي بزرگ با سرمايهاي سنگين در شرف احداث است تا آب اين چشمه به صورت بطرهاي سربسته و بهداشتي. به كشورهاي جهان صادر شود. اين رودخانه در كتب تاريخ و جغرافيا به نام هاي زاينده رود ، زنده رود ، زند رود ، زرين رود ، زرينه رود ، زن رود و زندكرود آمده است زيرا آب آن در طول مسير زايش كرده، تزايد مييابد و به همين مناسبت زاينده رود ناميده شده است. بعضي نيز آن را عامل سلامتي و زنده بودن ميدانستند و نام زنده رود بر آن نهادهاند. اين رودخانه زيبا و مصفا همواره الهام بخش شاعران خوش ذوق ايران بوده است. شاعران تحت تأثير زيبايي ها و سواحل فرحبخش زايندهرود، آن را بهشت ثاني دانسته و اشعار نغز و دلكشي در توصيف اين رودخانه و لطافت و گوارايي آب آن سرودهاند كه از آن جملهاند: حافظ شيرازي شاعر زيباپرست و ستايشگر آب ركنآباد، در وصف زايندهرود و محلة باغكاران چنين سروده است: روز وصــل دوستـداران ياد بــاد - ياد باد آن روزگـاران ياد بــاد/ كامم از تلخــي غم چون زهر گشت - بانگ نوش شاد خواران ياد باد/ گرچه صد رود است از چشمم روان - زنــده رود و باغ كاران ياد بـاد/ برگرفته از گزارش: محمدرضا نادري عكس: مهر.جام جم آنلاین. با اندکی توضیح
در زمان پادشاهی انوشیروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «دیورسام بزرگ» برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس به دربار ایران فرستاد و «تخت ریتوس» دانا را نیز گماردهء انجام این کار ساخت. او در نامهای به پادشاه ایران نوشت: «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید، دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند. پس یا روش و شیوهء آنچه را که به نزد شما فرستادهایم (شطرنج) بازگویید و یا پس از این ساو و باج برای ما بفرستید». شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هیچ یک از دانایان در این چند روز چاره و روش آن را نیافت، تا اینکه روز چهلم بزرگمهر كه جوانترین وزیر انوشیروان بود به پا خاست و گفت: «این شطرنج را چون میدان جنگ ساختهاند كه دو طرف با مهره های خود با هم میجنگند و هر كدام خرد و دوراندیشی بیشتری داشته باشد، پیروز میشود.» و رازهای کامل بازی شطرنج و روش چیدن مهره ها را گفت. شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد. پس از آن «تخت ریتوس» با بزرگمهر به بازی پرداخت. بزرگمهر سه بار بر تخت ریتوس پیروز شد. روز بعد بزرگمهر تخت ریتوس را به نزد خود خواند و وسیلهء بازی دیگری را نشان داد و گفت: اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما می شویم و اگر نتوانستید باید باجگزار ما باشید.» دیورسام چهل روز زمان خواست، اما هیچ یک از دانایان آن سرزمین نتوانستند «وین اردشیر» را چاره گشایی کنند و به این ترتیب شاه هندوستان پذیرفت كه باجگزار ایران باشد. فلسفه پیدایش 30 مهره : نشان گر 30 شبانه روز یک ماه 24 خانه : نشان گر 24 ساعت شبانه روز 4 قسمت زمین : 4 فصل سال 5 دست بازی : 5 وقت یک شبانه روز 2 رنگ سیاه و سپید : شب و روز هر طرف زمین 12 خانه دارد : 12 ماه سال تخته نرد : کره زمین زمین بازی : اسمان تاس : ستاره بخت و اقبال گردش تاس ها : گردش ایام مهره ها: انسان ها گردش مهره در زمین: حرکت انسان ها (زندگی ) برداشتن مهره در پایان هر بازی : مرگ انسان ها اعداد تاس : 1 : یکتایی و خداپرستی 2 : اسمان و زمین 3 : پندار نیک ؛ گفتار نیک ، کردار نیک 4 : شمال ، جنوب، شرق، غرب 5: خورشید ؛ ماه ، ستاره ، اتش ، رعد 6 : شش روز افرینش
به مناسبت روز سپندارمذگان روز عشاق تقدیم به همه دوست های عزیزم و همه عاشقان ایران زمین
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دوسالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بیخبر دم به دم این عشق میشد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی توحیران شده در پی عشق توسرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تورا بس دوست میدارم بدان شوق وصلت رابه سر دانم بدان چون توئی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افزون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبائیت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بیگمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدائی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلداری دیگر عهد بست با که گویم آنکه هم خون منست خصم جان و تشنه خون منست بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است
تقدیم به دوست عزیزم...
حتما اصطلاح ماست ها را کیسه کردند به گوشتان خورده مثلا میگویند به محض آمدن آقای رئیس همه کارمندان ماست ها را کیسه کردن، یا بادیدن سنبه پر زور حریف طرف ماست ها راکیسه کرد یعنی ترسید یا جا زد ،اصطلاح جالبی است ... چندی پیش با یکی از دوستان صحبت میکردیم که بحث بر روی یه من ماست چقدر کره داره و این حرف ها کشیده شد همان موقع یاد داستان ماست ها را کیسه کردن افتادم که چند وقت پیش یکی دیگر از دوستان برای من فرستاده بود البته هر چه از ایشان و جاهای دیگر برای پیدا کردن منبع این داستان سوال کردم نتیجه ای حاصل نشد، چرا که حقیقتش را بخواهید دوست دارم در وبلاگم یا نظرات شخصی خودم در مورد مسائل تاریخی و ادبی را بنویسم یا به شرح و تفسیر اشعار پارسی یا مسائل و مصائب تاریخی ایران زمین با ذکر منابع بپردازم... بهرحال بنا به قولی که به یکی از دوستان عزیزم دادم این حکایت را در ذیل می آورم و تقدیم میکنم به همان دوست فرزانه هوشیار وعاقلم که در این دنیای دیوانه گان بحق از خیلی از هشیاران عاقل تر یافتمش که چه خوش گفت پروین اعتصامی در شعر مست و محتسب که در بحث میان محتسب با مست میگوید : گفت باید حد زند هشیار مردم مست را گفت تو هشیاری بیار اینجا کسی هشیارنیست گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت در سر عقل می باید بی کلاهی عار نیست. بگذریم .... این قضیه ماست ها را کیسه کردن کنایه از ترس و جاخوردگی است حالا چه ارتباطی دارد داستان زیر را بخوانید تا متوجه شوید....
|
About
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مرداد 1387 Links
مانلی عزیز
ابتدا نيت كنيد
سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات
بفرستيد
.::.حالا
كليد فال را فشار دهيد.::.
|